کنکور کاردانی به کارشناسی قسمت دوم :
هفته بعد از کنکور دفترچه علمی کاربردی رو دادم به یکی از بچه های ترم پایینی !
دیروز که نتیجه ها رو دیدم هم متمرکز قبول شدم هم نیمه متمرکز !!!
تا حالا هم در به در دنبال دفترچه می گردم ببینم 2697 و 2694 چیه که من قبول شدم !!!
واسم جالبه که فقط یه دونه نیمه متمرکز بود (دانشگاه مالک اشتر ) که فقط 5 نفر می گرفت ، منم گفتم باید چیز خفنی باشه که فقط 5 نفر اونم با مصاحبه می گیرند از رو کنجکاوی زدم !!!
حالا که فکر می کنم جای یه نفر که درس خونده بود رو من که نخونده بودم گرفتم خجالت می کشم !
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/11/27ساعت 7:29 بعد از ظهر توسط مینو |
7- هر چی فکر کردم واسه این حالت اسمی به نظرم نرسید ، اینکه هم دلت نخواد واسه دوستت دردسر پیش بیاد هم بدونی فقط وقتی تو دردسر می افته تنها وقتیه که میاد سراغت !!!
3-
I dream of rain
در آرزوی باران هستم
I lift my gaze to empty skies above
به آسمان خالی بالای سرم زل زده ام
I close my eyes
چشمانم را می بندم
The rare perfume is the sweet intoxication of love
این عطر کمیاب ، مستی شیرین از عشق است
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/11/13ساعت 6:20 بعد از ظهر توسط مینو |
ساعت 6 صبح در ایستگاه BRT :
هنوز یک ساعت و نیم تا طلوع آفتاب مانده بود و اینجانب حاضر و آماده در ایستگاه ایستاده ام (با حالت لاتی همیشگی - کلا طبیعتمان لات است - ) جوانک مسئول ایستگاه از سرما به خود می پیچید و در حال گفتن کلماتی به این مضمون بود : من الان باید خواب باشم !!! که چشمش که به من افتاد خجالت کشید و در دل گفت ناسلامتی مَردیم و ساکت شد ، اتوبوسی ایستاد ، تا به حال در عمرمان BRT خالی ندیده بودیم جو گیر شده و در بهترین جا نشستیم ! ساعت 6:30 میدان انقلاب : از روبروی جیگرکی گذشتم و بی خیال پل عابر پیاده از وسط خیابان با حالتی آمرانه گذر کردیم ! به دفتر مسئول خط رفت و بعد از 5 دقیقه بازگشت و گفت : حالا بشین من تا یه جایی می رسونمت ... راننده ما را تا دم در حوزه امتحانی رساند ، از اتوبوس که پیاده شدیم حالت لاتی خود را بازیافتیم و پا به درون آن مدرسه گذاشتیم ! ساعت 12:30 دستشویی مدرسه : تا به حال در عمرمان کنکوری به این آسانی ندیده بودیم ! خنده ای کردیم و به موهای خود صفایی داده و به سمت خانه راهی شدیم !!!
مقصدمان ایستگاه ته خط نازی آباد بود باید با اتوبوس های خانی آباد نو می رفتم ، وقتی به ایستگاه مذکور رسیدم هوا تاریک تاریک بود و اتوبوسی در کار نبود در خط های جنوب شهر هم که صبح زود به اتوبوس رسیدی رسیدی و گرنه باید تا ظهر صبر کنی و محیطش هم جنبه تاکسی و شخصی را ندارد پس مجبوری صبر کنی !
به طرف پایین راه افتادیم تا به ایستگاه نازی آباد رسیدیم آنجا راننده اتوبوسی ایستاده بود به او گفتیم : ببخشید واسه خیابون بهمنیار کدوم اتوبوس رو باید سوار شم ؟
گفت خانی آباد که معلوم نیست که اتوبوسش بیاید یا نیاید !!!
جا خوردیم ولی با اینکه بسیار برایمان سخت بود خودمان را لوس کرده و با حالتی بغض آلود فرمودیم : ولی من کنکور دارم ، راه دیگه ای نیست .
راننده که بسیار دلش به حالم سوخت گفت : یه کم صبرکن ببینم !
درب اتوبوس بازشد و من سوار شدم و راننده راه افتاد .
واقعا تا به حال در عمرمان اتوبوس دربست ندیده بودیم که آنرا نیز مشاهده فرمودیم !
بیچاره راننده تمام آینده مرا در این کنکور می دید بی خبر از اینکه ما یک کلمه درس نخوانده و به صورت تفننی در کنکور علمی کاربردی شرکت کرده بودیم ولی به روی مبارکمان نیاوردیم تا به اصطلاح سه نشود !
ساعت 6:55 خیابان بهمنیار :
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/11/08ساعت 5:32 بعد از ظهر توسط مینو |