من گنجشک نیستم – مصطفی مستور - می گویم : «من فقط از مردن می ترسم ...» اما نمی توانم حرفم را تمام کنم . انگار هزار وزنه به زبانم بسته اند.انگار بین زندکی و مرگ دارم دست و پا می زنم . مثل ابله ها تنها زل می زنم به مردی که حالا کله اش حسابی داغ شده و دارد با حرفهایش روح مرا گوشه رینگی در مسابقه بی حاصلی مشت باران می کند .«دوستی داشتم که صوفی بود ، البته نه از اونهایی که صبح تا شب هو هو می کنند و ذکر می گن. اما خوب یه جورایی صوفی بود . یعنی روحش صوفی بود . اسمش... اسمش... خاطرم نیست . می گفت مرگ عینهو لولوی سرخرمن می مونه . می گفت مرگ رو درست کرده اند تا باهاش ما رو بترسونند. عین لولوی سرخرمن که واسه ترسوندن گنجشک ها درست می کنند . خوب ، مگه تو گنجشکی ؟ گنجشکی ؟ » - وقتی نمی توانی قواعد بازی را تغییر دهی، پس خفه شو و بازی کن. - من به طرز احمقانه ای ناگهان عاشق دست ها و انگشت های او شدم . در واقع اول انگشت هایش را دیدم و بعد صورتش را . دست راستش را گذاشته بود روی پیشخان کتابخانه و داشت با دست چپ چند تار مو را که روی گونه راستش افتاده بود زیر روسری اش می گذاشت . همه این چیزها چند ثانیه بیشتر طول نکشید . حتی وقتی روسری اش را صاف کرد و دست چپش را پایین آورد و من دست کم می توانستم نیم رخش را ببینم ، هنوز محو دست ها بودم . داشتم فکر می کردم – یعنی حس می کردم – که این انگشت ها به خاطر ظرافت و زیبایی و انحناهای نرم و معصومیت تا مرز تقدس شان شایسته دوست داشتن اند.
+ نوشته شده در دوشنبه 1388/06/30ساعت 12:54 بعد از ظهر توسط مینو |
از خوشحالی اینکه داره پاییز میشه همش جلوی پنجره ام .
این چند روز که هوا سرد و ابری بود و بارون میومد کلی کیف کردم !
کاش همیشه هوا پاییزی بود ...

+ نوشته شده در شنبه 1388/06/28ساعت 2:10 بعد از ظهر توسط مینو |
این روزها که می گذرد سرگردانی ام بیشترشده
بی دغدغه بودن را دوست ندارم
دیگر به هیچ چیزی فکر نمی کنم
حتی دیگر حوصله کتاب خواندن هم ندارم
حتی دیگر دستم طرف آبرنگ هم نمی رود
معده ام هم شده انبار قرص معده
اما از معده دردم چیزی کم نمی شود
شب ها خوابم نمی برد
کمتر پیش آمده که قبل از ساعت 2 خوابم ببرد
این روزها رادیو هم برنامه ندارد
از وقتی چهارده سالم بود شبها رادیو گوش می کنم
از زمان خیابان نقره ای شب
اما هیچوقت رادیو این قدر بی برنامه نبوده
این شبها اگر تهران در شب پنج شنبه شب نبود
یا اگر روایت شب و صدای بهروز رضوی نبود شاید هرگز خوابم نمی برد
حدود سه هفته است که از خانه بیرون نرفته ام
دلم می خواهد به قله کوهی بروم
بالای قله بنشینم تا هوا تاریک شود ، مثل قدیم
جدیدا خیلی بی حوصله شدم
دوست دارم دف ام را دست بگیرم و اینقدر سر و صدا کنم که همسایه ها بیایند و شکایت کنند
اما حوصله این کار را هم ندارم
دیگر حتی سر کار گذاشتن دیگران هم حالم را خوب نمی کند !!!
+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/25ساعت 1:24 بعد از ظهر توسط مینو |
بازی عروس و داماد (مجموعه داستان) – بلقیس سلیمانی
جان آدم ها برابر نیست
وقتی فهمید چه کسی قاتل زنش است ، همه خشمش یکجا فرو نشست . زن پزشک ، زیبا ، خانواده دار و دوست داشتنی اش را یک ولگرد معتاد روانی کشته بود . در همان جلسه اول دادگاه قاتل را بخشید . در پاسخ به دیگران گفت : جان آدم ها برابر نیست و این توهین به مرده زنش است که به ازای جان او ، این مردک را بکشند . همان شب به آیینی ترین شکل ممکن خودش را کشت .
دوازده سالگی
خواهر بزرگم در هفده سالگی ازدواج کرد و در سی و دو سالگی مرد . او دو دختر دوقلوی هشت ساله داشت که کاملا شبیه خودش بودند . خواهر دومم در بیست و هفت سالگی ازدواج کرد و در چهل سالگی مرد. او یک پسر و دختر داشت. خواهرم می گفت : دخترش خیلی شبیه من است. من در دوازده سالگی مردم ، وقتی هنوز خواهر هایم ازدواج نکرده بودند .
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/06/24ساعت 1:15 بعد از ظهر توسط مینو |
عقاب - پرویز خانلری گشت غمناك دل و جان عقاب با تشکر از جناب حسنی
چو ازو دور شد ایام شباب
دید كش دور به انجام رسید
آفتابش به لب بام رسید
باید از هستی دل بر گیرد
ره سوی كشور دیگر گیرد
خواست تا چاره ی نا چار كند
دارویی جوید و در كار كند
صبحگاهی ز پی چاره ی كار
گشت برباد سبك سیر سوار
گله كاهنگ چرا داشت به دشت
ناگه ا ز وحشت پر و لوله گشت
وان شبان ، بیم زده ، دل نگران
شد پی بره ی نوزاد دوان
كبك ، در دامن خار ی آویخت
مار پیچید و به سوراخ گریخت
آهو استاد و نگه كرد و رمید
دشت را خط غباری بكشید
لیك صیاد سر دیگر داشت
صید را فارغ و آزاد گذاشت
چاره ی مرگ ، نه كاریست حقیر
زنده را فارغ و آزاد گذاشت
صید هر روزه به چنگ آمد زود
مگر آن روز كه صیاد نبود
آشیان داشت بر آن دامن دشت
زاغكی زشت و بد اندام و پلشت
سنگ ها از كف طفلان خورده
جان ز صد گونه بلا در برده
سا ل ها زیسته افزون ز شمار
شكم آكنده ز گند و مردار
بر سر شاخ ورا دید عقاب
ز آسمان سوی زمین شد به شتاب
گفت كه : ‹‹ ای دیده ز ما بس بیداد
با تو امروز مرا كار افتاد
مشكلی دارم اگر بگشایی
بكنم آن چه تو می فرمایی ››
گفت : ‹‹ ما بنده ی در گاه توییم
تا كه هستیم هوا خواه تو ییم
بنده آماده بود ، فرمان چیست ؟
جان به راه تو سپارم ، جان چیست ؟
دل ، چو در خدمت تو شاد كنم
ننگم آید كه ز جان یاد كنم ››
این همه گفت ولی با دل خویش
گفت و گویی دگر آورد به پیش
كاین ستمكار قوی پنجه ، كنون
از نیاز است چنین زار و زبون
لیك ناگه چو غضبناك شود
زو حساب من و جان پاك شود
دوستی را چو نباشد بنیاد
حزم را باید از دست نداد
در دل خویش چو این رای گزید
پر زد و دور ترك جای گزید
زار و افسرده چنین گفت عقاب
كه :‹‹ مرا عمر ، حبابی است بر آب
راست است این كه مرا تیز پر است
لیك پرواز زمان تیز تر است
من گذشتم به شتاب از در و دشت
به شتاب ایام از من بگذشت
گر چه از عمر ،دل سیری نیست
مرگ می آید و تدبیری نیست
من و این شه پر و این شوكت و جاه
عمرم از چیست بدین حد كوتاه؟
تو بدین قامت و بال ناساز
به چه فن یافته ای عمر دراز ؟
پدرم نیز به تو دست نیافت
تا به منزلگه جاوید شتافت
لیك هنگام دم باز پسین
چون تو بر شاخ شدی جایگزین
از سر حسرت بامن فرمود
كاین همان زاغ پلید است كه بود
عمر من نیز به یغما رفته است
یك گل از صد گل تو نشكفته است
چیست سرمایه ی این عمر دراز ؟
رازی این جاست،تو بگشا این راز››
زاغ گفت : ‹‹ ار تو در این تدبیری
عهد كن تا سخنم بپذیری
عمرتان گر كه پذیرد كم و كاست
دگری را چه گنه ؟ كاین ز شماست
ز آسمان هیچ نیایید فرود
آخر از این همه پرواز چه سود ؟
پدر من كه پس از سیصد و اند
كان اندرز بد و دانش و پند
بارها گفت كه برچرخ اثیر
بادها راست فراوان تاثیر
بادها كز زبر خاك و زند
تن و جان را نرسانند گزند
هر چه ا ز خاك ، شوی بالاتر
باد را بیش گزندست و ضرر
تا بدانجا كه بر اوج افلاك
آیت مرگ بود ، پیك هلاك
ما از آن ، سال بسی یافته ایم
كز بلندی ،رخ برتافته ایم
زاغ را میل كند دل به نشیب
عمر بسیارش ار گشته نصیب
دیگر این خاصیت مردار است
عمر مردار خوران بسیار است
گند و مردار بهین درمان ست
چاره ی رنج تو زان آسان ست
خیز و زین بیش ،ره چرخ مپوی
طعمه ی خویش بر افلاك مجوی
ناودان ، جایگهی سخت نكوست
به از آن كنج حیاط و لب جوست
من كه صد نكته ی نیكو دانم
راه هر برزن و هر كو دانم
خانه ، اندر پس باغی دارم
وندر آن گوشه سراغی دارم
خوان گسترده الوانی هست
خوردنی های فراوانی هست ››
****
آن چه ز آن زاغ چنین داد سراغ
گندزاری بود اندر پس باغ
بوی بد ، رفته ا زآن ، تا ره دور
معدن پشه ، مقام زنبور
نفرتش گشته بلای دل و جان
سوزش و كوری دو دیده از آن
آن دو همراه رسیدند از راه
زاغ بر سفره ی خود كرد نگاه
گفت : ‹‹ خوانی كه چنین الوان ست
لایق محضر این مهمان ست
می كنم شكر كه درویش نیم
خجل از ما حضر خویش نیم ››
گفت و بشنود و بخورد از آن گند
تا بیاموزد از او مهمان پند
****
عمر در اوج فلك بر ده به سر
دم زده در نفس باد سحر
ابر را دیده به زیر پر خویش
حیوان را همه فرمانبر خویش
بارها آمده شادان ز سفر
به رهش بسته فلك طاق ظفر
سینه ی كبك و تذرو و تیهو
تازه و گرم شده طعمه ی او
اینك افتاده بر این لاشه و گند
باید از زاغ بیاموزد پند
بوی گندش دل و جان تافته بود
حال بیماری دق یافته بود
دلش از نفرت و بیزاری ، ریش
گیج شد ، بست دمی دیده ی خویش
یادش آمد كه بر آن اوج سپهر
هست پیروزی و زیبایی و مهر
فر و آزادی و فتح و ظفرست
نفس خرم باد سحرست
دیده بگشود به هر سو نگریست
دید گردش اثری زین ها نیست
آن چه بود از همه سو خواری بود
وحشت و نفرب و بیزاری بود
بال بر هم زد و بر جست ا زجا
گفت : كه ‹‹ ای یار ببخشای مرا
سال ها باش و بدین عیش بناز
تو و مردار تو و عمر دراز
من نیم در خور این مهمانی
گند و مردار تو را ارزانی
گر در اوج فلكم باید مرد
عمر در گند به سر نتوان برد ››
****
شهپر شاه هوا ، اوج گرفت
زاغ را دیده بر او مانده شگفت
سوی بالا شد و بالاتر شد
راست با مهر فلك ، همسر شد
لحظهیی چند بر این لوح كبود
نقطه یی بود و سپس هیچ نبود
+ نوشته شده در یکشنبه 1388/06/22ساعت 12:45 بعد از ظهر توسط مینو |
همراه حافظ – فریدون مشیری درون معبد هستی بشر ، بشر در گوشۀ محراب خواهش های جان افروز نشسته در پس سجادۀ صد نقش حسرت های هستی سوز به دستش خوشه پر بار تسبیح تمناهای رنگارنگ نگاهی می کند،سوی خدا – از آرزو لبریز- به زاری از ته دل ، یک دلم می خواست می گوید. شب و روزش دریغ رفته و ای کاش آینده است . من امشب هفت شهر آرزو هایم چراغان است ! زمین و آسمانم نور باران است ! کبوتر های رنگین بال خواهش ها بهشت پر گل اندیشه ام را زیر پر دارند . صفای معبد هستی تماشایی ست : زهر سو ، نوشخند اختران در چلچراغ ماه می ریزد جهان در خواب تنها من ، در این معبد ، در این محراب: دلم می خواست :بند از پای جانم باز می کردند که من ، تا روی بام ابرها ، پرواز می کردم، در آنجا با کمند کهکشان ،تا آستان عرش می رفتم در آن درگاه ، درد خویش را فریاد می کردم ! که کاخ صد ستون کبریا لرزد ! مگر یک شب ، از این شب های بی فرجام ، ز یک فریاد بی هنگام به روی پرنیان آسمانها – خواب در چشم خدا لرزد !
+ نوشته شده در شنبه 1388/06/21ساعت 12:28 بعد از ظهر توسط مینو |
اینو چند روز پیش کشیدم چسبوندمش روی در یخچال !!!
اولا ازش خوشم نمیومد اما حالا خوشم میاد !!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/18ساعت 5:30 بعد از ظهر توسط مینو |
آن گوشه دنج سمت چپ – مهدی ربّی با اینکه تنها دویدن را دوست دارم ، با اینکه مسیر هایی را انتخاب می کنم که با آدمها روبرو نشوم ، با اینکه ساعاتی را برای دویدن انتخاب می کنم که خلوت ترین ساعات شبانه روز هستند ، همیشه یکجور نیاز به دیده شدن در وجودم هست . حتی وقتی تا کیلو متر ها ماشینی دیده نمی شود و اتوبان خالی است ،همیشه فکر می کنم کسی هست که مرا می بیند ، کمر را صاف می کنم و استیل دویدن را نگه می دارم. Join me in death با صدای HIM : ما خیلی جوان بودیم و زندگی ما تازه داشت شروع می شد but already we're considering اما ما داشتیم به این فکر می کردیم که escape from this world از این جهان فرار کنیم and we've waited for so long و ما خیلی صبر کرده بودیم for this moment to come برای این لحظه که از راه برسد ما خیلی انگیزه داشتیم که together in death در مرگ با هم باشیم This world is a cruel place این دنیا محل ظلمه and we're here only to lose و ما اینجاییم فقط برای شکست so before live tears us apart قبل از اینکه این دنیا ما رو از هم جدا کنه let death bless me with you اجازه بده که مرگ من را با تو صدا بزنه
We are so young
our lives have just begun
we were so anxious to be together
+ نوشته شده در دوشنبه 1388/06/16ساعت 10:18 بعد از ظهر توسط مینو |
![]()
![]()
![]()

+ نوشته شده در شنبه 1388/06/14ساعت 2:11 بعد از ظهر توسط مینو |
اول می خوام به سوما خانوم وبقیه بگم که :
فکر می کنم می دونم چرا از صادق هدایت چیزی نخوندی ، احتمالا به خاطر اینه که قبل از اینکه کتابهاش رو بخونی درموردشون چیزهایی شنیدی ، اما نرفتی بخونی ببینی درسته یا نه !
من همه آثار صادق هدایت رو دارم و میشه گفت خیلی هاش رو هم خوندم ، نمی خوام بگم همه نوشته هاش از نظر من خوب بوده اما خیلی هاش رو هم دوست داشتم ، و معتقدم صادق هدایت خیلی خوب می نویسه ، به نظر من نوشتن یه چیزه واینکه با نوشته چه چیزی می خواد گفته بشه یه چیزه دیگه ، شاید افکار صادق هدایت افکار خاصی باشه و افراد زیادی باهاش هم فکر نباشند ، اما خوب نوشته ، خواننده رو جذب می کنه که تا آخرش رو بخونه !
من که خیلی دوست دارم در مورد افکار و عقیده های مختلف و مخصوصا متضاد مطلب بخونم و سعی می کنم از صادق هدایت بیشتر بنویسم شاید نظرشما هم عوض شد، تمایل پیدا کردی آثارش رو بخونی!!!
مرگ – صادق هدایت – از نوشته های پراکنده
مرگ همه هستی را به یک چشم نگریسته و سرنوشت آنها را یکسان می کند ، نه توانگر میشناسد نه گدا ، نه پستی نه بلندی و در مغاک تیره آدمیزاد ، گیاه و جانور را پهلوی یکدیگر می خواباند ، تنها در گورستان است که خونخواران و دژخیمان از بیدادگری خود دست می کشند ، بی گناه شکنجه نمی شود ، نه ستمگر است نه ستمدیده ، بزرگ و کوچک در خواب شیرینی غنوده اند . چه خواب آرام و گوارایی که روی بامداد را نمی بینند ، داد و فریاد و آشوب و غوغای زندگانی را نمی شنوند . بهترین پناهی است برای دردها ، غم ها ، رنج ها و بیدادگری های زندگانی ؛ آتش شرربار هوی و هوس خاموش می شود ؛ همه این جنگ ها و جدال ها ، کشتارها ، درندگی ها ، کشمکش ها و خودستایی های آدمیزاد در سینه خاک تاریک و سرما و تنگنای گور فروکش کرده آرام می گیرد .
ای مرگ تو مانند مادر مهربان هستی که بچه خود را پس از یک روز طوفانی در آغوش کشیده ، نوازش می کند و می خواباند ، تو زندگی تلخ ، زندگانی درنده نیستی که آدمیان را به سوی گمراهی کشانیده در گرداب سهمناک پرتاب می کند ؛ تو هستی که به دون پروری ، فرومایگی ، خودپسندی ، چشم تنگی و آز آدمیزاد خندیده ، پرده به روی کارهای ناشایسته او می گسترانی ، کیست که شراب شرنگ آگین تو را نچشد ؟ انسان چهره تو را ترسناک کرده از تو گریزان است، فرشته تابناک را اهریمن خشمناک پنداشته ! چرا از تو بیم و هراس دارد ؟ چرا به تو نارو و بهتان می زند ؟ تو پرتو درخشانی اما تاریکت می پندارند ، تو سروش فرخندۀ شادمانی هستی اما در آستانه تو شیون می کشند ، تو فرستاده سوگواری نیستی ، تو سزاوار ستایش هستی ، تو زندگانی جاویدان داری ...
+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/11ساعت 3:34 بعد از ظهر توسط مینو |
سگ ولگرد – صادق هدایت یک مرتبه اتومبیل میان گرد وغبار به راه افتاد ، پات هم بی درنگ ، به دنبال اتومبیل شروع به دویدن کرد . نه ، نه اوایندفعه دیگر نمی خواست این مرد را ازدست بدهد . له له می زد و با وجود دردی که در بدنش حس می کرد با تمام قوا دنبال اتو مبیل شلنگ بر می داشت و به سرعت می دوید . اتومبیل از آبادی دورشد و از میان صحرا می گذشت ، پات دو سه بار به اتومبیل رسید ، ولی باز عقب افتاد . تمام قوای خودش را جمع کرده بود و جست و خیزهایی از روی نا امیدی برمی داشت . اما اتومبیل از او تندتر می رفت.- او اشتباه می کرد علاوه بر اینکه به اتومبیل نمی رسید ، نا توان و شکسته شده بود. دلش ضعف می رفت و یک مرتبه حس کرد که اعضایش از اراده او خارج شده و قادر به کمترین حرکت نیست . تمام کوشش او بیهوده بود . اصلا نمی دانست چرا دویده ، نمی دانست به کجا می رود ، نه راه پس داشت نه راه پیش . ایستاد ، له له میزد ، زبان از دهنش بیرون آمده بود . جلو چشمهایش تاریک شده بود . با سر خمیده ، به زحمت خودش را از کنار جاده کشید و رفت در یک جوی کنار کشتزار ، شکمش را روی ماسه داغ و نمناک گذاشت . وبا میل غریزی خودش که هیچ وقت گول نمی خورد ، حس کرد که دیگر از اینجا نمی تواند تکان بخورد . سرش گیج می رفت ، افکار و احساساتش محو و تیره شده بود،درد شدیدی در شکمش حس می کرد و در چشمهایش روشنایی ناخوشی می درخشید . در میان تشنج و پیچ و تاب ، دست ها و پاهایش کم کم بی حس می شد ، عرق سردی تمام تنش را فرا گرفت ، یک نوع خنکی ملایم و مکیفی بود ... نزدیک غروب سه کلاغ گرسنه بالای سر پات پرواز می کردند، چون بوی پات را از دور شنیده بودند یکی از آنها با احتیاط آمد نزدیک او نشست ، به دقت نگاه کرد همین که مطمئن شد پات هنوز کاملا نمرده است ، دوباره پرید . این سه کلاغ برای درآوردن دو چشم میشی پات آمده بودند . if your heart's not in it با صدای westlife : I'm missing you دارم از دستت میدم Girl even though you're right here by my side حتی با اینکه همین جا کنارم هستی Cause lately it seems چون اخیرا به نظر می رسه که The distance between us is growing too wide فاصله بین ما داره خیلی زیاد می شه I'm so afraid that you're saying it's over خیلی می ترسم که بگی همه چی تموم شده The last thing that I wanna hear می خوام این آخرین چیزی باشه که می شنوم But if your heart's not in it for real اما اگر قلبت واقعا توی این جریان نیست Please don't try to fake what you don't feel لطفا تلاش نکن که احساسی که نداری رو تظاهر کنی If love's already gone It's not fair to lead me on اگه عشق از بین رفته جوانمردانه نیست که واسه من وانمود کنی Cause I would give the whole world for you چون من تمام دنیا رو به خاطرت میدم Anything you ask of me I'd do هر چیزی ازم بخوای انجام میدم But I won't ask you to stay اما ازت نمی خوام که بمونی I'd rather walk away من ترجیح میدم برم If your heart's not in it اگه قلبت با من نیست You say that you love me می گی دوستم داری But baby sometimes You're just saying the words اما بعضی وقتا فقط داری کلمات رو ادا می کنی If you've got somethin' to tell me می خوای یه چیزی به من بگی Don't keep it inside Let it be heard تو خودت نگه نداربذار شنیده بشه I'm so afraid that you're saying it's over خیلی می ترسم که بگی همه چی تموم شده Girl I'll make it easy for you من برات آسونش می کنم
+ نوشته شده در شنبه 1388/06/07ساعت 3:24 بعد از ظهر توسط مینو |
سایه ای روی تخته سیاه – قاسم کلهر نیا گلکار
- آنقدر با شور و شوق به گچ و تخته سیاه ، نگاه کردم ؛ که دستم رو شد و همه فهمیدند ، که آموزگار جدیدشان ، واقعا جدید است ! ... باورشان این بود ؛ که کسی آمده از محله خودشان و از دانش آموزان همین کلاس سوم ابتدایی که از هیچ کس نمی ترسد ، حتی از مبصر کلاس چهارم و اصلا به مسئول سالن و دستشویی هم اعتنایی نمی کند ! یک نفر آمده از خودشان که می تواند با ناظم مدرسه شوخی کند و با مدیر هم حرف بزند ! و حتی با جوان های محل ، رفیق بشود و به آنها بگوید سیگار نکشید . می تواند روی تخته سیاه هر چه دلش می خواهد بنویسد و لازم نیست که نوشته هایش را پاک کند . چون از هیچ کس نمی ترسد . و می تواند ؛ در فصل سرما هنگام یخ و یخبندان تا آنجا که دلش بخواهد نفت بخاری را زیاد کند و از هیچ کس هم نترسد. می تواند مبصر را هم عوض کند ! و یا به او بگوید : « کم حرف بزن ! اصلا حرف نزن !» و کتاب ریاضی هم برایش مثل آب خوردن است .
- شعله های گستاخ و بی رحم بخاری می رفت تا فانوس مهر و محبت را در دل هایمان روشن کند که وسوسه یافتن گناهکاران و افشای نامشان ، مهر را از سینه هایمان ربود و نا مهربانمان ساخت . آتش نفاق و دشمنی از جانمان زبانه کشید ، که هرکس دیگری را رسوا نماید تا خود رسوا نگردد ! و اینک چشم به راه زمستانی دیگریم !
- تا شعله عشق در قلبت پدیدار نگشت ؛ از انجام هر کاری امتناع بورز و گر نه یا مغرور می شوی یا حقیر !
- راستی ، سهراب را کجا می توان دید ؟ شاید هر کجا که بی عدالتی باشد و صیدی در چنگال صیادی ! و اگر او را دیدم به او خواهم گفت : « ای قهرمان اندکی بیندیش !» راستی تو اگر سهراب را یافتی به او چه خواهی گفت ؟
من اگه سهراب رو ببینم بهش می گم : We’ll stay forever this Way !**
همیشه باید راهمون رو ادامه بدیم حتی اگه برای خودمون هیچ منفعتی نداشته باشه ! برای کارهایی که انجام می دهیم نباید انتظار قدر دانی داشته باشیم ، چون قدر دانی هم جز کلماتی که آدمیزاد معنیش رو نفهمیده و نخواهد فهمید !
البته این اعتقاد منه سهراب می تونه گوش نده !!!
** آهنگ My Heart Will Go on از Celin Dion
ستاره ها – حسین پناهی
همه چی از یاد آدم می ره ، مگه یادش که همیشه یادشه ...
+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/04ساعت 12:52 بعد از ظهر توسط مینو |
چقدر سخته وقتی بخوای وانمود کنی یه اتفاقی نیفتاده ، اتفاق افتاده تاثیرش روی همه چیز حس می شه ولی باید نشون بدی که هیچکدوم از این تاثیرات رو نمی بینی ، بد تر از همه اینکه همه اون اتفاق رو مجبورن ندیده بگیرن ، تو چشم هم نگاه می کنیم می دونیم چی تو ذهنمون می گذره اما هیچی نمی گیم ، اون موقع ها که کوچیکتر از الانم بودم ،زمان هم کوچیکتر بود زود می گذشت ، دلم هم کوچیکتر بود کمتر چیزی توش جا خوش می کرد ، فکرم هم کوچیکتر بود به فکر و خیال بی خودی قد نمی داد .
فکر نکنید من فارسی گریزم و فقط آهنگ خارجی گوش میدم ، اینا آهنگ فارسی هایی هستند که من گوش میکنم :
صدام کردی ، صدام کردی نگو نه ، اگر چه خسته و خاموش بودی (ابی )
وقتی ای دل به گیسوی پریشون می رسی خودتو نگه دار ( کوروس سرهنگ زاده )
وه که شدم پیر از غم آن شب و فرسودم ، منتظرت بودم ، منتظرت بودم (...)
هیچکی عاشقت اینجور که منم نبود و نشد لاف نمی زنم (ابی )
الف می گم ابروت کمونه ای کمون ابروی من (ایرج )
ساعت کهنه دیوار هی دقیقه ها رو نشمر ، کاشکی هرگز نیاد از راه لحظه خدانگهدار (قیصر )
دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین ، چه دل آزارترین شد چه دل آزارترین (محمد اصفهانی )
این که زاده آسیایی رو می گن جبر جغرافیایی ، این که لنگ در هوایی صبحونت شده سیگار و چایی ( محسن نامجو )
اینه که فاصله ها رو نمی شه با گریه پر کرد یکی مون بهار سر خوش یکی مون پاییز پر درد (سیاوش قمیشی )
بگو بخوابن همه اهل دنیا ، هنوز یه نیمه مونده از شب ما (ابی )
دل من حالش خوشه اصلا بلد نیست بگیره ، ولی خیلی تنگ می شه گاهی می ترسم بمیره (رضا صادقی )
تمامی دینم به دنیای فانی، شراره عشقی که شد زندگانی،به یاد یاری خوشا قطره اشکی، به سوز عشقی خوشا زندگانی (محسن نامجو )
من به فکر غربت مسافرام تو بزن تبر بزن ( ابی )
ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن (بنان )
باد مستم که تو صحرا می پیچم دور تو می گردم ، گل سنگم (هایده )
رنگ گل جمال دیگر در چمن داشت ، آسمان جلال دیگر پیش من داشت (علیرضا افتخاری )
رد شو از ترس و به سایه بگو نه ، به سکوت و شب بگو نه ، بگو نه (ابی )
یاد تو تنگ غروب تو قلب من می کوبه سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه ( سیاوش قمیشی )
اگه از من تو بپرسی رنگ عاشقی چه رنگه من می گم رنگش سیاهه اما باز واسه ام قشنگه ( اندی )
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش ، کی روی ره ز که پرسی چه کنی چون باشی (علیرضا افتخاری )
آه از این سفر کوتاه ، بازم من و تو و دوری و ماه ، می ترسن از من و تو من و تو من و توآه توقلب ما نه هوس نه گناه (مهران مدیری)
نه صدای پای اسب رهزنی تنها ، نه نفیر باد ولگردی ، نه چراغ چشم گرگی پیر،...،مرده دشت بی کران ، ما در زیر باران ( سالار عقیلی )
پناه من ای که یار خسته گانی ، چه می شود گر به من نظر کنی ، فروغ تو گر به جان من بتابد ، دل مرا چون دل سحر کنی (...)
لحظه های تلخ غربت ، هفته های بی مروت ، تو نبودی که ببینی شب تار انتظارو (سیاوش قمیشی )
بهش بگین ، بهش بگین از همه دیوونه ترم ، بذار رقیبا بدونن ساده ازش نمی گذرم (مجید )
تا زدم یک جرعه می از چشم مستت ، تا گرفتم جام مدهوشی به دستم ، شد زمین مست ، آسمان مست ، بلبلان نغمه خوان مست،باغ مست و باغبان مست (...)
من که توی سیاهی ها از همه رو سیاه ترم ، میون اون کبوترا با چه رویی بپرم ( محسن چاوشی )
صدا نمی کنی منو ، چرا ازم بی خبری ؟ چقدر باید گریه کنم ، چرا منو نمی بری ؟ (محمد علیزاده )
یه روز تو باغ پاییز تو رو تکیده دیدم زدی ریشه تو قلبم تو رو به جون خریدم (ابی )
تو ای پری کجایی که رخ نمی نمایی ، از آن بهشت پنهان دری نمی گشایی (...)
دعوتم کن که بدونم ، توی شک دل بریدن ، ای خدا کی بود که برگشت سایه ی تو یا دل من ، سایه ی تو یا دل من ، یا دل من (محمد علیزاده )
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/06/03ساعت 11:25 قبل از ظهر توسط مینو |
خبر رتبه من رو AP هم اعلام کرد
، در ضمن از UK هم تماس تلفنی داشتم ، ملکه انگلیس شخصا بهم تبریک گفت !!!

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/06/02ساعت 12:12 بعد از ظهر توسط مینو |
نقش – سهراب سپهری
در شبی تاریک
که صدایی با صدایی در نمی آمیخت
و کسی کس را نمی دید از ره نزدیک ،
یک نفر از صخره های کوه بالا رفت
و به ناخن های خون آلود
روی سنگی کند نقشی را و از آن پس ندیدش هیچکس دیگر .
شسته باران رنگ خونی را که از زخم تنش جوشید و روی صخره ها خشکید .
از میان برده است طوفان نقش هایی را
که بجا ماند ازکف پایش .
گر نشان از هرکه پرسی باز
بر نخواهد آمد آوایش .
آن شب
هیچکس از ره نمی آمد
تا خبر آرد از آن رنگی که در کار شکفتن بود .
کوه : سنگین ، سرگردان ، خونسرد .
باد می آمد ، ولی خاموش .
ابر پر می زد ، ولی آرام .
لیک آن لحظه که ناخن های دست آشنای راز
رفت تا بر تخته سنگی کار کندن را کند آغاز ،
رعد غرید ،
کوه را لرزاند .
برق روشن کرد سنگی را که حک شد روی آن در لحظه ای کوتاه
پیکر نقشی که باید جاودان می ماند .
امشب
باد و باران هر دو می کوبند :
باد خواهد بر کند از جای سنگی را
و باران هم
خواهد از آن سنگ نقشی را فرو شوید .
هر دو می کوشند .
می خروشند .
لیک سنگ بی محابا در ستیغ کوه
مانده بر جا استوار انگار با زنجیر پولادین.
سال ها آن را نفرسوده است .
کوشش هر چیز بیهوده است .
کوه اگر بر خویشتن پیچد ،
سنگ بر جا همچنان خونسرد می ماند
و نمی فرساید آن نقشی را که رویش کند در یک فرصت باریک
یک نفر کز صخره های کوه بالا رفت
در شبی تاریک .
+ نوشته شده در یکشنبه 1388/06/01ساعت 11:2 قبل از ظهر توسط مینو |